نوشتن رمان کودکی که فروخته شد را از زخم اندوه نگاه ترس و غربت زده ی پسر بچه هفت یا هشت ساله ای یافتم که هنگام تحقیق او را نشسته در گوشه اطاق دیدم. غریبانه نگاه می کرد و هر لحظه ممکن بود بغضش بترکد و گریه سر دهد. اگر بگویم از تنهایی بی کسی ويران بود .دروغ نگفته ام. فقط اسمش را می دانست. اسمش را از مادرش شنیده بود اما اسم مادر، پدرو شهر و یا ده ومحله شان را نمی دانست. فقط می خواست برگردد به خانه شان اما خانه شان کجا در کدام شهر وده ومحله بود نمی دانست. اورا فروخته بودند مثل ده ها کودک و نوجوان که فروخته شده و هرکدام سرنوشته تلخ و ناخوانده ای در انتظار داشتند.من این رمان را بنا به مسئولیت یک نویسنده و شهروند آزاد نوشتم تا وجدان جامعه جهانی را برای حمایت و رهایی کودکان این بردگان دوران معاصر فراخوانم و از همه می خواهم تقاضا دارم رمان را که در آمد آن صرف حمایت از کودکان است تهیه کنند و بخوانند و بدست مادران وپدران آموزگاران و مسئولین برسانند . از دوستانی که دستی در ترجمه دارند تقاضا دارم با ترجمه آن به زبانهای مختلف در رهایی کودکان از فقر و مرگ و استفاده های جنسی و.. کمک کنند به امید رهایی کودکان. دختران و پسران فروخته شده رمان را این چنین شروع کرده